تولدم مبارک


من ادب نمی شوم
ترکه ات را غلاف کن
کف دستانم که هیچ ... دلم هم خون شد
من ادب نمی شوم
قهر نکن نگاهم کن
نگاه تو نفس چشمان من است به اشک بنشیند خفه می شوم
****
من ادب نمی شوم
باشد تا آخر دنیا یک لنگه پا می ایستم
که تا امروز نه بر پا که بر باور خود استوار ایستاده ام
من که می دانم دوستم داری
****
باز هم ساکتی خدا؟! من که می دانم هستی
نکند دنبال سیاه چالم رفته ای
من که آدم نمی شوم

چشم که می بندی
دیگر چه فرقی می کند
به کدام سو بنگری
از هر سو بنگری
ندیدن همان "ندیدن"

رد بوسه را نگیر
به نیمکتی پوسیده می رسی
که حافظه اش را در باران
از دست داده است
آسمان را ورق زدم و دیدم
که ماه خونین شده
آسمان را نگاه کردم و دیدم
ماه خیس خیس شده
آسمان را دیدم و فهمیدم
که ماه شکسته
چشمانم را بستم و
آسمان را دیدم
... ماه می خندید ...

... امشب ماه آسمان تکیه بر ستاره اش زده
